تبليغاتX
.:| LOVE to LIVE |:.
 

 

به تنهايي عادت كردم . به دلتنگي آفرين گفتم . به رويا ها دل بستم .

 

چون فقط و فقط تورو تو رويا ها ميتونم حس كنم . چون تو رفتي چون تنهام گذاشتي .

 

دلم سوخت به خاطر تو . البته ميدونم من براي تو سياه بودم .

 

تنها بودم نميدونستم . اما حالا تنها شدم .

 

و اما فهميدم دلم سوخته به خاطر ساده گيم .

 

از تو فريب خوردم چون طعمش برام شيرين بود ...

 

حتم دارم كه پيشم نمياي اما حالا يه وقتي اگه تو هم به روز من افتادي

 

 و خواستي پيش من برگردي ...

 

متاسفم !!! ...

 

 

اسمتو عوض كن تا من بلكه تورو نشناسم ... وجودتو عوض كن ...

 

همه ي درهاي قلبمو بستم ... براي همه ، براي عشق ، براي تو ...

 

آرزو دارم خوش باشي ...

 

آرزو دارم روزي مثل من بشي ...

 

يعني آرزو ميكنم اونكسيكه پيشته ، اونكسيكه الان تو بهش ميگي : دوستت دارم

 

تورو به روز من دچار كنه ...

 

عاقبت تو تنها موندنه ... اينو بدون ...

 

از اين به بعد سرنوشت تورو من مينويسم ...

 

حالا خوش باش ...

 

 


 

    برای دیدن عکس زشت من ...  ادامه مطلب ...

خیلی ترسناکم ... اگه یه وقت ترسیدین بعد شکایت نکنین ...

من از همین الان میگم ...

...

 <<<

 


ادامه مطلب
|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 20:37
ای آشنا ... 

 

" اي آشنا " 


 اي آشنا   خنده ات ،    سازه ي     تيماري  ام            اي آشنا ، آن   لبت ،  مرهم     بيماري ام

 

 اي آشنا   هر  قدم ، چون    تپش    قلب     من           راه  بيا  با  دلم ،  جان  نشود    سلب   تن

 

 اي آشنا ، شاديم  ،  چون   گذر  لحظه  هاست           بي تو كنون حياتم ، بسته به تك لرزه هاست

 

 اي آشنا ، عشق   من ،   آيا    شده   باورت  ؟           سوز من و مهر دل ، كرده  تو  را  داورت

 

 اي آشنا ، زندگي ، بي  تو  دگر   غايب   است             بعد تو  و  رفتنت ، مرگ  تورا  نايب  است

 

 اي آشنا ، هم  چو نور هر  لحظه بر ديده  باش           سرحد عشقم تو باش تا  نشود  خواه ،  كاش

 

 اي آشنا  ، گنج   دل  ، آن   نگاه   ناز   توست           اي هوري هر دو خاك ، ذكر سفر دل بجست

 

 اي آشنا ، ترك من ، علت و قصدش چه بود ؟             آه دگر رفته اي ، من هر چه گويم چه سود

 

 شعر : داداش گلم بهورد    

 

 به خاطرناراحتی که تو پست قبلی برای عزیزان شد ...

 واقعا معذرت میخوام شرمنده ...


|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 14:13
دختران ... بی عشق ... ( شکایت 45 ) 

 

" آدمان شگفت "

 

 

دختران     ضد    وفايند                                 از جهان طالب جاهند

 

آدمي شگفت و  بي عشق                                  كه فقط چوبه ي راهند

 

خاتم   مهر  و  عطوفت                                  عاشق   بذل    نگاهند

 

دستي  بر عشقي  ندارند                                  پر بهانه  همچو  آهند

 

گر  براشان  زر  بباري                                  لحطه ها  را با تو باشند

 

آدماني     پر     حكايت                                  كز مهر ، زيوري ندارند

 

گر   بيابند   از  تو  بهتر                                سهم عشق از تو بكاهند

 

خود پرستي بي وجود است                               لايق   ذلت   چو    شاهند

 

درد  و  رنجش   را  كشيدم                               بهورديا ، دختر ها  ماهند

 

 

 

 شعر : داداش گلم بهورد               

 

 

 


نظر یادتون نره ... لطفا                                                    

     

...

                                     

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 9:37
داستان 2 ... 

 

 گاهي جمله ها و حرف ها ممكنه كه واقعيت داشته باشه و كمي براي ما خوش آيند 

 

 و يا دردناك باشه . پس اين داستان رو كمي جدي بگيريد .

 

 

 ( لطفا اين متنرو اگه ميخوايين بخونين . از اول بخونين )

 

 

 

نرگس ...

 

نرگس كنار خيابون ايستاده بود منتظره تاكسي بود . پسريرو ديد كه داره بهش نزديك ميشه .

 

پسر اومد پيشه نرگس و به اون گفت كه : دوستت دارم از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .

 

  نرگس وقتي اين كلمه هارو شنيد . به راه افتاد و خواست از پسر دور بشه .

 

ولي پسر دست بردار نبود دوباره همون كلمه هارو به نرگس گفت .

 

و به نرگس پيشنهاد دوستي داد . راستيتش نرگس هم كمي از پسر خوشش اومده بود .

 

 پس قبول كرد .

 

نرگس خواست كه با پسر بيشتر آشنا بشه .

 

اول اسم پسرو پرسيد. اسمش امير بود .

 

بعدا از امير پرسيد كه تا حالا با چند نفر دوست بوده . امير گفت : تو اولين و آخرين عشق

 

 من بودي و خواهي بود خيلي دوستت دارم .

 

نرگس دل پاكي داشت . و تا حالا با كسي دوست نبوده و نميخواست هم باشه .

 

 ولي با حرفهاي دوستت دارم . عاشقتم ، امير شيفته ي اون شد .

 

 

امير ...

 

امير كنار خيابون دختريرو ديد . خيلي ازش خوشش اومد . با اينكه دوستي به اسم شيلا داشت .

 

ولي باز هم زيباييه اون دختر اونرو به طرف خودش كشوند .

 

نزديك دختر شد . دختر با تعجب به امير نگاه ميكرد . انگار از امير ميترسيد .

 

امير وقتي به دختر رسيد . بهش گفت : دوستت دارم و از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .

 

 دختر وقتي اين حرفهاي امير رو شنيد به راه افتاد و خواست از امير دور بشه .

 

ولي امير دست بردار نبود . به دختر پيشنهاد دوستي داد .

 

 دختر برگشت و اين حرف امير رو قبول كرد .

 

امير اسمشو به دختر گفت . و حتي بهش گفت كه : تو اولين و آخرين عشق من هستي و خواهي بود .

 

امير اسم دختر رو پرسيد . اسمش نرگس بود .

 

كمي با هم قدم زدند . تو فكر امير فقط نرگس بود . انگار شيلا وجود نداشته .

 

 

 

شيلا ...

 

شيلا به امير فكر ميكرد . كه 2 سال انتظارشو كشيده و بعد از مدتي قول خواستگاري و

 

 مراسم عروسيرو داده . شيلا خيلي امير رو دوست داشت .

 

و اصلا به چيزه ديگه يي فكر نميكرد . فقط امير .

 

 

شب همان روز  ...

 

 

 

امير ...

 

امير زنگ زد . شيلا بود .

 

امير گفت : شيلا عشق من 7 يا 8 روز بعد  ، من وخانواده  به خونه ي شما ميايم .. .

 

منظورش خواستگاري بود .

 

 

شيلا ...

 

شيلا وقتي صداي زنگ تلفنرو شنيد سراسيمه به طرف تلفن رفت . پشت خط امير بود .

 

شيلا به امير گفت : امير چرا ديگه پيشم نمياي . نكنه منو فراموش كردي .

 

 وقتي حرف هاي امير رو شنيد . خيلي خوشحال شد .

 

 

مدتي بعد ...

 

 

امير ...

 

امير با دسته گل منتظره نرگس بود . هي به ساعتش نگاه ميكرد .

 

نرگسرو از دور ديد كه داره پيشش مياد . خوشحال شد . به طرفش رفت .

 

گل هاره به نرگس داد . و بعد به نرگس گفت : منو تو الان با هم دوست هستيم پس

 

 بيا با هم كمي قدم بزنيم .

 

 

نرگس ...

 

نرگس عجله داشت چون ميدونست كه امير الان منتظرش . از دور اميرو ديد

 

تو دستش يه دسته گل بود .

 

امير نزديكش اومد . و دسته گلرو به نرگس داد . نرگس خيلي خوشحال شد .

 

و تازه فهميد كه امير واقعا دوستش داره .

 

 

 

نرگس و امير با هم قدم ميزدن . امير به نرگس پيشنهادي داد . فقط چند عكس يادگاري .

 

نرگس اول قبول نكرد . اما با پا فشاري امير . قبول كرد .

 

بعد از انداختن عكس ها . سوار ماشين امير شدند  . امير نرگسرو به خونش رسوند .

 

با هم خداحافظي كردند .

 

 

1 هفته بعد ...

 

 

نرگس ...

 

نرگس خيلي وقت بود كه از امير خبري نداشت . به خونه ي امير زنگ زد . پشت خط مادرش بود .

 

سراغ امير رو گرفت .

 

وقتي نرگس حرف هاي مادر امير رو شنيد . انگار ديگه تو اين دنيا نبود .

 

 

مادر امير ...

 

تلفنرو برداشت . صداي دختريرو شنيد كه سراغ امير رو ميگرفت .

 

مادر امير با خوشحالي گفت : امير الان رفته دنبال عروس خوشگلم .

 

بعد از دختر پرسيد : شما كي هستين ؟ ولي تلفن قطع شده بود .

 

 

 

نرگس هنوز هم باورش نميشد . كه اين اتفاق افتاده . با صورت  زيباي اشك بار

 

 به طرف خونه ي امير رفت .

 

وقتي خونه ي امير رو ديد كه همه جاشو چراغ زدن . و منتظر ماشين عروس هستند .

 

تازه باورش شد حرف هايي كه شنيده بود حقيقت داره .

 

راهشو ادامه داد . اصلا نميدونست كجا ميره . چرا ميره ؟ . به چي فكر ميكنه .

 

اما كاش نميرقت .

 

زندگي سياه شد در يك لحظه ...

 

نرگس رفت از اين دنياي فاني ...

 

 

 

شيلا ...

 

شيلا خواست خودشرو تو آينه ببينه . ولي آينه پيشش نبود .

 

به پيشنهاد امير سايه بان طرف خودشرو پايين آورد تا از آينه ي اون استفاده كنه .

 

ولي وقتي اونو پايين كشيد . چند عكسيرو ديد كه امير با يه دختره ديگه گرفته .

 

با عصبانيت از امير علت اين كار رو پرسيد .

 

 وقتي حرف هاي امير رو شنيد . به امير گفت كه ماشينرو نگه داره تا اون پياده بشه .

 

 

 

امير ...

 

امير داشت ماشينرو ميروند. ماشيني كه در اون با نرگس به گردش ميرفتند.

 

 ماشيني كه شيلا در اون بود .

 

امير خيلي شيلارو دوست داشت . انگار نرگسي وجود نداشت . و اصلا نرگسي نميشناخت .

 

وقتي شيلارو ديد كه دنبال آينه ميگرده . به شيلا پيشنهاد استفاده از آينه ي سايه بانرو داد .

 

امير از اونجايي كه خوشحال بود اصلا خاطرش نبود كه عكس هايي كه

 

 با نرگس گرفته بود رو اونجا گذاشته .

 

امير به شيلا گفت : به تو هيچ ربطي نداره . من ديگه اونرو نيشناسم .

 

امير اصلا به حرف شيلا گوش نكرد . امير اصلا فكرش به رانندگي نبود .

 

ناگهان ... جلوي ماشين ... دختري پريد .

 

و امير به اون زد .

 

امير خيلي ترسيده بود . از ماشين پياده شد . و با پاهاي لرزان به طرف اون رفت .

 

اون با ماشين به  نرگس  زده بود .

 

دل امير مثل آتيش ميسوخت .

 

نرگسرو بغل كرد . و اون روزها به يادش افتاد كه با نرگس ...

 

 

 

 

  كي باورش ميشد . اين اتفاق به اين صورت بيافته ؟  

 

 

 

 


 

بهداد   ( Ra.El.Ro 

 

 


 

 

 ممکنه این داستان برای بعضی از عزیزان تکراری باشه ...

 

 آخه این دومین باره که این داستانرو تو وبلاگ میزارم ...

 

 ولی نظر یادتون نره ... لطفا ... 

 

>>>

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 13:39
کرکس ... برای من ... 2 

 

"  كركس "

 

نقاب زیبای عشق بر صورت هرکس است ... خود را پروانه خواند اما خود کرکس است

 

در اين زمانه ي ما عاشق شدن چه سهل است ... جريمه ي محبت دل شكستن اهل است

 

بر خشت عاشقي ها كاه و گل نفاق است ... مجنون و ليلي شدن حاصل اتفاق است

 

درخت سرو مغرور خشكيده و بي ريشه است ... اسباب دل كشي ها دگر تيرو تيشه است

 

دل ها سربي شدند سقف زمين سياه است ... تا نشكني نگويند اوضاع روبه راه است

 

در مخزن رازها اسرار خودكشي ها است ... دست از مستي كشيدم اين پايان خوشي ها است

 

به آتش زدن بخت سرفصل هر قصه است ... مرور چهره او يادآور غصه است

 

...

 

 

" براي من "

 

براي من عاشقي افسانه و محال است ... با ديگري تا شدن مثل خواب و خيال است

 

براي من محبت دروغ و بيهوده است ... هر آنكه دل ببندد فرتوت و فرسوده است

 

براي من خيانت پاداش دلبران است ... هر كه دلي را شكست در جمع برتران است

 

براي من اشك تو گرمي و آرامش است ... صداي شيون تو برايم آسايش است

 

براي من سرنوشت نامعلوم و بسته است ... از رويت عاشقان هر دو ديده خسته است

 

براي من همسفر اكنون فقط كينه است ... آتش نفرت و غم روشن در اين سينه است

 

براي من جدايي لذت اين بازي است ... تنها شدن پسندم چونكه خدا راضي است

 

بر اي من انتظار فقط براي مرگ است ... رنگ فردا برايم مثل زردي برگ است

 

 

 

                      شعر : داداش گلم بهورد              

 

 

 لطفا اگه خواستین بخونین کامل بخونین ... ممنونم ...                                 

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 18:20
شکسپیر ... 

 

Shekspiyer : hep calishki sevdiyini ele getiresin .

 

Yoksa …

 

Mejbursun ele getirdiyini sevesin .

 

 

شكسپير : هميشه سعي كن اوني رو كه دوست داري به دست بياري .

 

وگر نه ...

 

مجبوري اوني رو كه به دست مياري دوست داشته باشي .

 

 


 

Hayata tiyatro dediler . herkese bir rol verdiler

.

En zor rol . benim roluydu .

 

Onje sev . sonra unut .

 

 

Ben rolumu iyi uynuyamadim .

 

Sevdim . ama unutamadim .

 

  ...  

 

به زندگي تئاتر گفتند . به هر كس يه نقشي دادند .

 

سخترين نقش  . نقش من بود .

 

اول عاشق شو . بعد فراموش كن .

 

...

 

من نقشمو خوب بازي نكردم .

 

 عاشق شدم . اما فراموش نكردم .

 

 


/\ /\ /\ /\ /\  

 

 

 

مقاله . تحقيق . خبر ...                    www.bakhyaz.blogfa.com

 

| با نفرت بسوی مرگ |                     www.badbeh.blogfa.com 

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:52
دختر و پسر ... 

 

Kiz oglannan sordu : beni seviyormusun ? … oglan : hayir

.

Kiz sordu : eyer ben bir gun yanliz kalsam

 

benim yanima gelirmisin ? …oglan : yo asla.

 

Kiz uzuldu …

 

sordu : eyer ben olsem benim icin aglar misin ? … oglan : hayir.

 

Kiz cok uzuldu ve agladi

 

Oglan kizi sardi ve soylediki : …

 

ben seni sevmiyorum . cunku sana ashigim

 

eyer sen yanliz kalsan yanina gelmerim . cunku hic bir zaman

 

seni yanliz birakmam

 

eyer sen olsen sana aglamarim . cunku eyer sen olsen bende olerim

 

seni cok seviyorum …

 

 

 

 

دختر از پسر پرسيد : منو دوست داري ؟ ... پسر : نه .

 

دختر پرسيد : اگه من يه روز تنها بمونم پيشم مياي ؟ ... پسر : نه اصلا .

 

دختر ناراحت شد ...

 

پرسيد : اگه من بميرم برام گريه ميكني ؟ ... پسر : نه .

 

دختر خيلي ناراحت شد و گريه كرد ...

 

پسر دخترو بغل كرد ... و گفت : ...

 

من تورو دوست ندارم . چونكه عاشقتم ...

 

اگه تو تنها بموني پيشت نميام . چونكه هيچوقت تورو تنها نميزارم ...

 

اگه تو بميري برات گريه نميكنم . چونكه اگه تو بميري من هم ميميرم ...

 

خيلي دوستت دارم ...

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 13:58
برگرد ... 

 

هميشه دلم برات تنگه . هميشه دوستت دارم . هميشه دلم برات ميخونه .

 

دلم برات ميخونه تا تو تنها نباشي . چون اصلا دلم دوست نداره عشقش تنها باشه .

 

هميشه قلبم براي تو ميزنه تا تو در سكوت نباشي . تنها نباشي .

 

اما تو هم فقط به فكر خودت نباش . كمي هم به كسي فكر كن كه هميشه به فكرت .

 

كسي كه هميشه دوستت داشته و داره . كسي كه تنها ترين عشق واقعيه تو بوده .

 

كسي كه بعد از ترك تو هميشه تنها موند . اما هميشه دوستت داشت .

 

كسي كه با رفتن تو خندرو فراموش  و با گريه آشتي كرد .

 

حالا تا دير نشده  برگرد و ببين كه چقدر دوستت داره .

 

 

برگرد ...

 

...

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 18:9
فراموشت کردم ... 

 

با گذز زمان درد انسان زياد ميشه .

 

از وفا بي وفايي حاصل ميشه و از عشق جدايي ...

 

تو هر قدمي كه ميزاري . تو هر قطره هاي بارون قلبم با تو .

 

اين راههايي كه دارم براي رسيدن به تو طي ميكنم هيچوقت تموم نميشن .

 

فراموشت كردم تورو به ديوارها نوشت . فراموشت كردم تورو به قلبش نوشت .

 

...

 

عزيزم ... با خرابه هاي عشق من ... عشق ديگه يي بساز براي يكي ديگه ...

 

...

 

هميشه گفتن : خبر بد زود تر شنيده ميشه .

 

    هميشه شنيدم : اون خدايي كه جونرو به انسان داده. روزي دير يا زود اون جونرو پس ميگيره.

 

هميشه گفتم : اوني كه از من رفته ديگه رفته .

 

...

 

برات براي آخرين بار مينويسم . ديگه برام خاطره ها تموم شد ...

 

در ضمن اينو هيچوقت فراموش نكن كه ... دنيا فانيه و پر از آدمهاي دروغ گو و دورو .

 

پس به اين دنيا عادت كن ... مثل من ...

 

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 16:9
دختران و پسران ... 

 

" دختران و پسران "

 

/\

 

در كتاب طريقت قصه ي عشق خواندم ... ورق  زدم قصه  را  آه كه  حيران  ماندم

 

عاقبت عاشقي  در هر قصه  خراب است ...   محبت  دلبران به  مانند  سراب است

 

علاقه ي دختران به تنديس صورت است ... آلت زمان شدن در آنان يك سيرت است

 

عاشق  حرف   دروغ   همسفر  سادگي ... در  يك   لحظه  دلبر  و  آخر  دلدادگي

 

اين پسران عاشق  هوسهاي جهانند ... سوار  اسب  خيال  سوي  زشتي   روانند

 

بازيگر  زندگي  در  نقش  سايه  هستند ... در  مفهوم   عاشقي  فقط  كنايه  هستند

 

 

                                                                    شعر : داداش گلم بهورد

 

... 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 15:29
دلبر ... 

 

قلبم نترس روزي درد عشق ميگذره . قدم قدم به پيروزي داشتم نزديك ميشدم .

 

اما انگار عشق با من دعوا داره انگار براي اولين باره كه دارم گريه ميكنم .

 

حرفهام بي اونهايي كه ارزش همه چيزرو ميدونن عاشق باشن

 

 اما بدونن عشق نه ارزش داره نه قيمت .

 

من عاشقم يعني بودم (اين حرفم دروغه ها) اما حالا تو سردترين روز تابستون هستم .

 

روزهام سرد قلبم طرد . اما دلم پره . راستي اين هم ميدونم كه دل تو هم از من پره .

 

اما حالا حالا هم نميدونم چطور حاكميتي در قلب من داشتي

 

چطور جمهوريتي برقرار كردي .!؟

 

...

 

 

دلبر ... دلدار ... حيف دلت نيست .

 

 فداي كسي كني كه  ارزش اشكهاي تورو نداشته باشه .

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 0:3