تبليغاتX
.:| LOVE to LIVE |:.
حرفهای دلم ... ( شکایت 65 ) 

 

دنیا میچرخه . عمرت لحظه لحظه به سر میاد . فکر نکن دروغ . نه ...

زندگی میگذره با تموم خوبی هاش و بدی هاش .

میدونم حتما تو زندگیت لحظه یی هست که برات خوش نبوده . و یا برعکس ...

اطمینان دارم این لحظه ها هیچوقت از یادت نمیره .

و یا ساده بگم خودت سعی میکنیکه اون لحظه ی بدرو از ذهنت دور کنی و

 دیگه بهش فکر نکنی ...

و یا اون لحظه ی خوبی که همیشه فکرشو میکنی رو زنده کنی .          

ولی بهتر بگم چه اون لحظه ها برات خوب باشه یا بد . همیشه پیش تو زندگی میکنه .

پس سعی نکن خاطرات بدترو از خودت دور کنی .

سعی کن اونهارو برای خودت درس عبرت کنی ... مثل :

جدایی از عشقت ... این عبرتی باشه برای تو تا دیگه عاشق هرکسی نشی .

عاشقی ؟؟؟ ... عاشق باش ... ارزش عشقرو بدون .

آره شاید بگی همه عاشق میشن ... عاشق شدن ساده است ... همه بلدن ...

ولی عاشق موندن و عشق ورزیدن سخته .

وقتی دلت گرفت ... اونکسیرو بخاطر بیار که از خودت بیشتر دوستت داره .

تو هم دوستش داشته باش .

همیشه خیلی از ماها فکر میکنیم که هیچکسی مارو دوست نداره ...

چرا دوست داره ... خدا ...

خدا دوستت داره ...

هر وقت دلت گرفت به خدا فکر کن ... باور کن تنهات نمیزاره ...



 

ممنون که حرفهامو تحمل کردین ... شرمنده اگه آخوند بازی درآوردم ...

نظر یادتون نره ... عزیزان ...

فداتون ... بهداد (مرگ)

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 0:29
داستان امیر و نرگس ... 

                                                                                                                      متن از آرشیو

 

 

 گاهي جمله ها و حرف ها ممكنه كه واقعيت داشته باشه و كمي براي ما خوش آيند 

 

 و يا دردناك باشه . پس اين داستان رو كمي جدي بگيريد .

 

 

 ( لطفا اين متنرو اگه ميخوايين بخونين . از اول بخونين )

 

 

 

 | امیر و نرگس | 

 

 

 

نرگس ...

 

نرگس كنار خيابون ايستاده بود منتظره تاكسي بود . پسريرو ديد كه داره بهش نزديك ميشه .

 

پسر اومد پيشه نرگس و به اون گفت كه : دوستت دارم از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .

 

  نرگس وقتي اين كلمه هارو شنيد . به راه افتاد و خواست از پسر دور بشه .

 

ولي پسر دست بردار نبود دوباره همون كلمه هارو به نرگس گفت .

 

و به نرگس پيشنهاد دوستي داد . راستيتش نرگس هم كمي از پسر خوشش اومده بود .

 

 پس قبول كرد .

 

نرگس خواست كه با پسر بيشتر آشنا بشه .

 

اول اسم پسرو پرسيد. اسمش امير بود .

 

بعدا از امير پرسيد كه تا حالا با چند نفر دوست بوده . امير گفت : تو اولين و آخرين عشق

 

 من بودي و خواهي بود خيلي دوستت دارم .

 

نرگس دل پاكي داشت . و تا حالا با كسي دوست نبوده و نميخواست هم باشه .

 

 ولي با حرفهاي دوستت دارم . عاشقتم ، امير شيفته ي اون شد .

 

 

امير ...

 

امير كنار خيابون دختريرو ديد . خيلي ازش خوشش اومد . با اينكه دوستي به اسم شيلا داشت .

 

ولي باز هم زيباييه اون دختر اونرو به طرف خودش كشوند .

 

نزديك دختر شد . دختر با تعجب به امير نگاه ميكرد . انگار از امير ميترسيد .

 

امير وقتي به دختر رسيد . بهش گفت : دوستت دارم و از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .

 

 دختر وقتي اين حرفهاي امير رو شنيد به راه افتاد و خواست از امير دور بشه .

 

ولي امير دست بردار نبود . به دختر پيشنهاد دوستي داد .

 

 دختر برگشت و اين حرف امير رو قبول كرد .

 

امير اسمشو به دختر گفت . و حتي بهش گفت كه : تو اولين و آخرين عشق من هستي و خواهي بود .

 

امير اسم دختر رو پرسيد . اسمش نرگس بود .

 

كمي با هم قدم زدند . تو فكر امير فقط نرگس بود . انگار شيلا وجود نداشته .

 

 

 

شيلا ...

 

شيلا به امير فكر ميكرد . كه 2 سال انتظارشو كشيده و بعد از مدتي قول خواستگاري و

 

 مراسم عروسيرو داده . شيلا خيلي امير رو دوست داشت .

 

و اصلا به چيزه ديگه يي فكر نميكرد . فقط امير .

 

 

 

شب همون روز  ...

 

 

 

امير ...

 

امير زنگ زد . شيلا بود .

 

امير گفت : شيلا عشق من 7 يا 8 روز بعد  ، من وخانواده  به خونه ي شما ميايم .. .

 

منظورش خواستگاري بود .

 

 

شيلا ...

 

شيلا وقتي صداي زنگ تلفنرو شنيد سراسيمه به طرف تلفن رفت . پشت خط امير بود .

 

شيلا به امير گفت : امير چرا ديگه پيشم نمياي . نكنه منو فراموش كردي .

 

 وقتي حرف هاي امير رو شنيد . خيلي خوشحال شد .

 

 

 

مدتي بعد ...

 

 

امير ...

 

امير با دسته گل منتظره نرگس بود . هي به ساعتش نگاه ميكرد .

 

نرگسرو از دور ديد كه داره پيشش مياد . خوشحال شد . به طرفش رفت .

 

گل هاره به نرگس داد . و بعد به نرگس گفت : منو تو الان با هم دوست هستيم پس

 

 بيا با هم كمي قدم بزنيم .

 

 

نرگس ...

 

نرگس عجله داشت چون ميدونست كه امير الان منتظرش . از دور اميرو ديد

 

تو دستش يه دسته گل بود .

 

امير نزديكش اومد . و دسته گلرو به نرگس داد . نرگس خيلي خوشحال شد .

 

و تازه فهميد كه امير واقعا دوستش داره .

 

 

 

نرگس و امير با هم قدم ميزدن . امير به نرگس پيشنهادي داد . فقط چند عكس يادگاري .

 

نرگس اول قبول نكرد . اما با پا فشاري امير . قبول كرد .

 

بعد از انداختن عكس ها . سوار ماشين امير شدند  . امير نرگسرو به خونش رسوند .

 

با هم خداحافظي كردند .

 

 

 

1 هفته بعد ...

 

 

 

نرگس ...

 

نرگس خيلي وقت بود كه از امير خبري نداشت . به خونه ي امير زنگ زد . پشت خط مادرش بود .

 

سراغ امير رو گرفت .

 

وقتي نرگس حرف هاي مادر امير رو شنيد . انگار ديگه تو اين دنيا نبود .

 

 

مادر امير ...

 

تلفنرو برداشت . صداي دختريرو شنيد كه سراغ امير رو ميگرفت .

 

مادر امير با خوشحالي گفت : امير الان رفته دنبال عروس خوشگلم .

 

بعد از دختر پرسيد : شما كي هستين ؟ ولي تلفن قطع شده بود .

 

 

 

نرگس هنوز هم باورش نميشد . كه اين اتفاق افتاده . با صورت  زيباي اشك بار

 

 به طرف خونه ي امير رفت .

 

وقتي خونه ي امير رو ديد كه همه جاشو چراغ زدن . و منتظر ماشين عروس هستند .

 

تازه باورش شد حرف هايي كه شنيده بود حقيقت داره .

 

راهشو ادامه داد . اصلا نميدونست كجا ميره . چرا ميره ؟ . به چي فكر ميكنه .

 

اما كاش نميرفت .

 

زندگي سياه شد در يك لحظه ...

 

نرگس رفت از اين دنياي فاني ...

 

 

 

شيلا ...

 

شيلا خواست خودشرو تو آينه ببينه . ولي آينه پيشش نبود .

 

به پيشنهاد امير سايه بان طرف خودشرو پايين آورد تا از آينه ي اون استفاده كنه .

 

ولي وقتي اونو پايين كشيد . چند عكسيرو ديد كه امير با يه دختره ديگه گرفته .

 

با عصبانيت از امير علت اين كار رو پرسيد .

 

 وقتي حرف هاي امير رو شنيد . به امير گفت كه ماشينرو نگه داره تا اون پياده بشه .

 

 

 

امير ...

 

امير داشت ماشينرو ميروند. ماشيني كه در اون با نرگس به گردش ميرفتند.

 

 ماشيني كه شيلا در اون بود .

 

امير خيلي شيلارو دوست داشت . انگار نرگسي وجود نداشت . و اصلا نرگسي نميشناخت .

 

وقتي شيلارو ديد كه دنبال آينه ميگرده . به شيلا پيشنهاد استفاده از آينه ي سايه بانرو داد .

 

امير از اونجايي كه خوشحال بود اصلا خاطرش نبود كه عكس هايي كه

 

 با نرگس گرفته بود رو اونجا گذاشته .

 

امير به شيلا گفت : به تو هيچ ربطي نداره . من ديگه اونرو نيشناسم .

 

امير اصلا به حرف شيلا گوش نكرد . امير اصلا فكرش به رانندگي نبود .

 

ناگهان ... جلوي ماشين ... دختري پريد .

 

و امير به اون زد .

 

امير خيلي ترسيده بود . از ماشين پياده شد . و با پاهاي لرزان به طرف اون رفت .

 

اون با ماشين به  نرگس  زده بود .

 

دل امير مثل آتيش ميسوخت .

 

نرگسرو بغل كرد . و اون روزها به يادش افتاد كه با نرگس ...

 

 

 

 

  كي باورش ميشد . اين اتفاق به اين صورت رخ بده ؟  

 

 

 

 


 

بهداد   ( Ra.El.Ro 

 

 


 

 

 ممکنه این داستان برای بعضی از عزیزان تکراری باشه ...

 

 آخه این سومین باره که این داستانرو تو وبلاگ میزارم ...

 

 ولی نظر یادتون نره ... لطفا ... 

 

>>>

 

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 9:5
براي دومين بار ... 

 

گاهی حرفها برامون ارزش دارن. اما گاهی هم برامون معنی نداره.

گاهی دلمون تنگ میشه .

گاهی زندگی از یاد میره و امیدی در دل باقي نمیمونه . 

گاهی افسوس گذشته هارو میخوریم . انگار فردایی وجود نداره . 

گاهی روح از وجود خسته میشه و دل به نابودی میزنه .

گاهی دل به دل بسته میشه و بعد از مدتی خسته میشه .

گاهی تنها میشیم .

گاهی به دیواری تکیه میکنیم و به گذشته هامون نفرین میگیم . 

گاهی حسرت عشق دلرو دیوونه میکنه . 

گاهی جون از زندگی خسته میشه. مثل : برگی که از درخت سیر شده.

 

اما ... فرق داره :

انسان وقتی از زندگی میره همه ناراحت میشن ( برای مدتی( ۶ ماه) 

اما با جدا شدن برگ از درخت . مدتی طول میکشه تا برگ بدون محبت

درخت خشک بشه و بعد هم آدمها اون برگرو  زیر پاشون له میکنن و

صدای خش خش برگ اونهارو خوشحال میکنه .

 

...

 .:LOVE to DEATH:.

 

...


 

 

 یه سوالی از دوستای قدیمی داشتم ...

میدونم شاید شورشو در آوردم ولی اگه اجازه بدین میخوام : 

داستان امیر و نرگس رو که خودم نوشتم

برای سومین بار آپ کنم ...

برای دوستای جدیدم و البته برای شما

و صد البته اگه اجازه بدین ؟

منتظر جوابتون هستم ... دوستهای قدیمی ...


عاشق نشو ...


بهداد ( Ra.El.Ro )

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 21:25
::: تولد مرگ ::: 

 

سلام به دوستان عزیز ...

 

چون دلم خیلی گرفته باز هم برمیگردم به طرز قدیمیه خودم .

 

 

 

       كمي شتاب كن اي مرگ ناگهاني من   

                                                    كه تلخ مي گذرد دوره ی جواني من

 

 مرا چگونه بريدي و دوختي اي عمر؟

                                                  كه خون نمي چكد از زخم زندگاني من

 

 

 

هنوز زهر خودت را نريختي ... هرچند

 

                                                   به لحظه هاي تو آغشته مرگ آني من

 

 

 

مرا ميان هزاران غريبه گم كردي

 

                                                        نشسته اي به تماشاي بي نشاني من

 

 

 

                       به محض اينكه به دريا زديم طوفان شد               

 

                                                               بگو كجا برود روح بادباني من ؟ 

 

 

 

   دلم گرفته از اين روزهاي بي برگشت

 

                                                     از اين دلي كه نهادي به پاسباني من 

  

 

 

هنوز بوي درختان سيب مي برُدَش

 

                                                           به زير بار گناهان باستاني من !

 

 

 

 

 

بهداد فقط (مرگ)

 

 

 تولد > مرگ < 

 

agla

 

تنها کسی که مرا درک میکند ... یک روز زادگاه مرا ترک میکند

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:11
... عاشقانه ... 

 

.: تقدیم به شما :.

من عاشق نیستم و نمیخوام باشم

 


 

عشق من اگه دوباره به این دنیا بیام میگردم و تورو پیدا میکنم

 

 

 و دوباره عاشقت میشم .

 

 

یه تار موی تورو با بهشت عوض نمیکنم .

 

 

تا اون جایی که عمرم اجازه بده ... عاشقت خواهم موند .

 

 

وقتی دلم برات تنگ میشه به ماه نگاه میکنم .

 

 

 


 

  

Bir bagcamiz olsun . o bagcada iki renkde guller olsun . kirmizi ve beyaz

 

Kirmizi guller senin ve beyaz guller benim olsun

 

Eyer sen beni unutursan kirmizi gullerin solsun

 

Ama

 

Eyer ben seni unutursam beyaz gullerim kefenim olsun

 

 

 

 

 

يه باغچه باشه . اون باغچه  دو تا گل داشته باشه . قرمز و سفيد .

 

گل هاي قرمز براي تو و گلهاي سفيد براي من .

 

اگه تو منو فراموش كني رنگ گل هاي قرمزت سفيد بشه .

 

اما

 

اگه من تورو فراموش كنم گل هاي سفيد كفنم بشن .

 

 

 


 

 

هركس كه تو را ز من بگيرد

                         شب تب كند  و سحر   بميرد

 

***

 

بيا اي بي وفا بر ما وفا كن

                          اگر تركت كنم لعنت به ما كن

 

***

 

تو در من آتشي هستي كه خاموشت نخواهم كرد

به  گلزاران  گلي  هستي  فراموشت  نخواهم كزد

قسم   بر  جامه  پاكي   كه  از  مهرت  به  تن   دارم

كه  تا  جان   در  بدن  دارم  فراموشت  نخواهم  كرد

 

***

 

در    درون    ذهن   من   هرگز   نميميرد   كسي

مرگ    احساس    مرا    ماتم    نميگيرد    كسي

شانه هاي  عاشقان  گر  تكيه گاه  اشك هاست

پس  چرا  بر   شانه ام   اشكي   نميريزد   كسي

 

 

BEHDAD ... (Ra.El.Ro

 

b.j

 

 کاش روزی برسه که همه شاد باشیم .

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 0:21
پایان ... 

 

  خواندم شعر بی کسی ام را ...

 

        نگاه کردم به واژه های عمرم . ولی آه گفتمو چشمهایم را بستم .

 

    به خیال رفتم . همه جا ساکت بود . تنها بودم . بیچاره گی عذابم میداد .

 

             ولی ناگهان صدای هق هق خنده ی جدایی گوشم را آزار داد .

 

               چشمهایم را گشودم . دنیا چشمهایش را برای من بست .

 

   تا آنجایی که اشک داشتم گریه کردم و با اشک هایم گل های باغچه ی

 

                                        بدبختی ام را آب دادم .

 

                        با درد کنار آمدم . رفتم سراغ دفتر خاطراتم .

 

                     دفتر را گشودم همه ی صفحه ها سیاه و تار بود .

 

                            خواستم دفتر را ببندم ولی دلم نیامد .

 

       قلم را بدست گرفتم و با درد نگاهم صفحه ی امروز را نیز سیاه کردم .

 

                           خسته شده بودم . اشک مرا ترک نمی گفت .

 

 

              پس در پائین صفحه ی خاطرات فردا نوشتم :

 

 پایان ...

 

ID : badbeh

 

 BEHDAD ... death ... (Ra.El.Ro)

 

|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 0:6