متن از آرشیو
گاهي جمله ها و حرف ها ممكنه كه واقعيت داشته باشه و كمي براي ما خوش آيند
و يا دردناك باشه . پس اين داستان رو كمي جدي بگيريد .
( لطفا اين متنرو اگه ميخوايين بخونين . از اول بخونين )
| امیر و نرگس |
نرگس ...
نرگس كنار خيابون ايستاده بود منتظره تاكسي بود . پسريرو ديد كه داره بهش نزديك ميشه .
پسر اومد پيشه نرگس و به اون گفت كه : دوستت دارم از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .
نرگس وقتي اين كلمه هارو شنيد . به راه افتاد و خواست از پسر دور بشه .
ولي پسر دست بردار نبود دوباره همون كلمه هارو به نرگس گفت .
و به نرگس پيشنهاد دوستي داد . راستيتش نرگس هم كمي از پسر خوشش اومده بود .
پس قبول كرد .
نرگس خواست كه با پسر بيشتر آشنا بشه .
اول اسم پسرو پرسيد. اسمش امير بود .
بعدا از امير پرسيد كه تا حالا با چند نفر دوست بوده . امير گفت : تو اولين و آخرين عشق
من بودي و خواهي بود خيلي دوستت دارم .
نرگس دل پاكي داشت . و تا حالا با كسي دوست نبوده و نميخواست هم باشه .
ولي با حرفهاي دوستت دارم . عاشقتم ، امير شيفته ي اون شد .
امير ...
امير كنار خيابون دختريرو ديد . خيلي ازش خوشش اومد . با اينكه دوستي به اسم شيلا داشت .
ولي باز هم زيباييه اون دختر اونرو به طرف خودش كشوند .
نزديك دختر شد . دختر با تعجب به امير نگاه ميكرد . انگار از امير ميترسيد .
امير وقتي به دختر رسيد . بهش گفت : دوستت دارم و از وقتيكه ديدمت عاشقت شدم .
دختر وقتي اين حرفهاي امير رو شنيد به راه افتاد و خواست از امير دور بشه .
ولي امير دست بردار نبود . به دختر پيشنهاد دوستي داد .
دختر برگشت و اين حرف امير رو قبول كرد .
امير اسمشو به دختر گفت . و حتي بهش گفت كه : تو اولين و آخرين عشق من هستي و خواهي بود .
امير اسم دختر رو پرسيد . اسمش نرگس بود .
كمي با هم قدم زدند . تو فكر امير فقط نرگس بود . انگار شيلا وجود نداشته .
شيلا ...
شيلا به امير فكر ميكرد . كه 2 سال انتظارشو كشيده و بعد از مدتي قول خواستگاري و
مراسم عروسيرو داده . شيلا خيلي امير رو دوست داشت .
و اصلا به چيزه ديگه يي فكر نميكرد . فقط امير .
شب همون روز ...
امير ...
امير زنگ زد . شيلا بود .
امير گفت : شيلا عشق من 7 يا 8 روز بعد ، من وخانواده به خونه ي شما ميايم .. .
منظورش خواستگاري بود .
شيلا ...
شيلا وقتي صداي زنگ تلفنرو شنيد سراسيمه به طرف تلفن رفت . پشت خط امير بود .
شيلا به امير گفت : امير چرا ديگه پيشم نمياي . نكنه منو فراموش كردي .
وقتي حرف هاي امير رو شنيد . خيلي خوشحال شد .
مدتي بعد ...
امير ...
امير با دسته گل منتظره نرگس بود . هي به ساعتش نگاه ميكرد .
نرگسرو از دور ديد كه داره پيشش مياد . خوشحال شد . به طرفش رفت .
گل هاره به نرگس داد . و بعد به نرگس گفت : منو تو الان با هم دوست هستيم پس
بيا با هم كمي قدم بزنيم .
نرگس ...
نرگس عجله داشت چون ميدونست كه امير الان منتظرش . از دور اميرو ديد
تو دستش يه دسته گل بود .
امير نزديكش اومد . و دسته گلرو به نرگس داد . نرگس خيلي خوشحال شد .
و تازه فهميد كه امير واقعا دوستش داره .
نرگس و امير با هم قدم ميزدن . امير به نرگس پيشنهادي داد . فقط چند عكس يادگاري .
نرگس اول قبول نكرد . اما با پا فشاري امير . قبول كرد .
بعد از انداختن عكس ها . سوار ماشين امير شدند . امير نرگسرو به خونش رسوند .
با هم خداحافظي كردند .
1 هفته بعد ...
نرگس ...
نرگس خيلي وقت بود كه از امير خبري نداشت . به خونه ي امير زنگ زد . پشت خط مادرش بود .
سراغ امير رو گرفت .
وقتي نرگس حرف هاي مادر امير رو شنيد . انگار ديگه تو اين دنيا نبود .
مادر امير ...
تلفنرو برداشت . صداي دختريرو شنيد كه سراغ امير رو ميگرفت .
مادر امير با خوشحالي گفت : امير الان رفته دنبال عروس خوشگلم .
بعد از دختر پرسيد : شما كي هستين ؟ ولي تلفن قطع شده بود .
نرگس هنوز هم باورش نميشد . كه اين اتفاق افتاده . با صورت زيباي اشك بار
به طرف خونه ي امير رفت .
وقتي خونه ي امير رو ديد كه همه جاشو چراغ زدن . و منتظر ماشين عروس هستند .
تازه باورش شد حرف هايي كه شنيده بود حقيقت داره .
راهشو ادامه داد . اصلا نميدونست كجا ميره . چرا ميره ؟ . به چي فكر ميكنه .
اما كاش نميرفت .
زندگي سياه شد در يك لحظه ...
نرگس رفت از اين دنياي فاني ...
شيلا ...
شيلا خواست خودشرو تو آينه ببينه . ولي آينه پيشش نبود .
به پيشنهاد امير سايه بان طرف خودشرو پايين آورد تا از آينه ي اون استفاده كنه .
ولي وقتي اونو پايين كشيد . چند عكسيرو ديد كه امير با يه دختره ديگه گرفته .
با عصبانيت از امير علت اين كار رو پرسيد .
وقتي حرف هاي امير رو شنيد . به امير گفت كه ماشينرو نگه داره تا اون پياده بشه .
امير ...
امير داشت ماشينرو ميروند. ماشيني كه در اون با نرگس به گردش ميرفتند.
ماشيني كه شيلا در اون بود .
امير خيلي شيلارو دوست داشت . انگار نرگسي وجود نداشت . و اصلا نرگسي نميشناخت .
وقتي شيلارو ديد كه دنبال آينه ميگرده . به شيلا پيشنهاد استفاده از آينه ي سايه بانرو داد .
امير از اونجايي كه خوشحال بود اصلا خاطرش نبود كه عكس هايي كه
با نرگس گرفته بود رو اونجا گذاشته .
امير به شيلا گفت : به تو هيچ ربطي نداره . من ديگه اونرو نيشناسم .
امير اصلا به حرف شيلا گوش نكرد . امير اصلا فكرش به رانندگي نبود .
ناگهان ... جلوي ماشين ... دختري پريد .
و امير به اون زد .
امير خيلي ترسيده بود . از ماشين پياده شد . و با پاهاي لرزان به طرف اون رفت .
اون با ماشين به نرگس زده بود .
دل امير مثل آتيش ميسوخت .
نرگسرو بغل كرد . و اون روزها به يادش افتاد كه با نرگس ...
كي باورش ميشد . اين اتفاق به اين صورت رخ بده ؟
بهداد ( Ra.El.Ro
ممکنه این داستان برای بعضی از عزیزان تکراری باشه ...
آخه این سومین باره که این داستانرو تو وبلاگ میزارم ...
ولی نظر یادتون نره ... لطفا ...
>>>
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 9:5