يك تسلي براي غرور شكسته من ...
يك تبسم . حتم دارم به مرور زمان فراموش خواهي كرد .
باز هم نگاهم خيره شد به آينه ها . باز هم صورتم گریه کرد .
باز هم فریادم تورا صدا زد . باز هم این دل را درگیر تو دیدم .
باز هم از ماه ها دير شد .
انگار نصفي از من با تو ماند .
هر نفسم ، هر زمانم براي تو ماند .
باز هم همان خاطرات ، باز هم در دستانم همان عكس ها .
باز هم اشك هايم . باز هم دل تنگ آن زمان ها .
با تو ماند نصفي از جان من .
باز هم سال ها دير شد .
تمام جان من براي تو ...
|+|
نگارنده * (( AtrOpAt )) * در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 22:26

